داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم .

 

هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود

 

به خوبی در خاطرم مانده .

 

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد

 

می ایستادم و گوش می کردم و لذت می بردم .

 

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی

 

زندگی می کند که همه چیز را می داند .

 

اسم این موجود " اطلاعات لطفا "

 

بود و به همه سوال ها پاسخ می داد .

 

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد .

 

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه

 

مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می کردم که با چکش

 

کوبیدم روی انگشتم .

 

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی

 

در خانه نبود که دلداریم بدهد .

 

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش

 

دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد !

 

فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .

 

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفا .

 

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .

 

انگشتم درد گرفته ... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشک ها یکهو سرازیر شد .

 

پرسید مامانت خانه نیست ؟

 

گفتم که هیچکس خانه نیست .

 

پرسید خونریزی داری ؟

 

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .

 

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

 

گفتم که می توانم درش را باز کنم .

 

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .

 

یک روز دیگر به اطلاعات لطفا زنگ زدم .

 

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .

 

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .

 

بعد از آن برای همه سوال هایم با اطلاعات لطفا تماس می گرفتم .

 

سوال های جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست .

 

سوال های ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که

 

تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .

 

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفا تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش

 

تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرف هایی را زد که عموما بزرگتر ها

 

برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .

 

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از

 

شادی می کنند عاقبت شان اینست که به یک مشت پر در گوشه

 

قفس تبدیل می شوند ؟

 

فکر می کنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت :

 

عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز

 

خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .

 

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم ...

 

دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفا متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر

 

روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمی رسید که تلفن زیبای خانه جدید مان را

 

امتحان کنم .

 

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره می کردم .

 

در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ،

 

یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .

 

احساس می کردم که اطلاعات لطفا چقدر مهربان و صبور بود که

 

وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می کرد ...

 

سال ها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک می کردم ،

 

هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد .

 

ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفا !

 

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .

 

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

 

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت :

 

فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .

 

 

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روز ها چقدر برایم مهم بودی ؟

 

گفت : تو هم میدانی تماس هایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم

 

و همیشه منتظر تماس هایت بودم .

 

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا

 

می آیم با او تماس بگیرم ؟

 

گفت : لطفا این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .

 

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .

 

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات

 

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .

 

پرسید : دوستش هستید ؟

 

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .

 

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت

 

بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .

 

 

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ،

 

ماری برای شما پیغامی گذاشته ،

 

یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برای تان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .

 

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای ناآشنا خواند :

 

 

به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ...

 

خودش منظورم را می فهمد ...




 
 
[ پنج شنبه 6 مهر 1396  ] [ 11:52 AM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 45574 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396